تبليغاتX
سرباز

سرم چون گوی در میدان بگردد

دلم از عهد و از پیمان نگردد

اگر دوران ز نا مردان باشد

بشینم تا که این دوران بگردد

نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387  توسط سرباز  | 


به قول یکی از دوستان که داشت از جلوی دانشکده فقه و حقوق رد می شد:

 

من به اندازهء يک ابر دلم می گيرد

وقتی از پنجره می بينم، حوري

... دختر بالغ همسايه...

در کمیاب ترین دانشکده ی روی زمين

            فقه می خواند

نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387  توسط سرباز  | 


تو را به غروبی دوباره می خوانم

تورا به آغوش خویشتن در هنگامه سرد سکوت فرا می خوانم

بیا در کنار من بنشین

 تا اگر آسمان برایمان بشارتی نو نداشت

به زمین بنگریم

به دستان بیرون مانده از گور

به زجه های بیوه زنان گرسنه

بیا اگر خاطره نداشتیم به آینده بیاندیشیم

حتی اگر آینده هم نبود

                                           باز بیاندیشیم

 

بیا در این حجم خالی زندگی

به مرگ فکر نکنیم

حتی اگر روحمان هم سلاخی شده

لااقل به مرگ نباتی نیاندیشیم

 

حتی اگر دنیا پرستمان خواندند

بیا از این دنیا چیزی بخواهیم

 

بیا از دست این رنگ های مرده

 جعبه ی مداد های پر رنگ نقاشی بخواهیم

حتی اگر به ابتذال، حدمان زدند

 

بیا در انتهای کوچه ی کودکیمان

زیر آن دیوار نیمه خراب

یکدیگر را در آغوش بگیریم

بگذار آن دستان مقدس پینه بسته

به هر نامی که می خواهند

به هر شکلی که می خواهند

من و تو را تباه کنند

اما همان یک لحظه آغوش تو مرا جاودانه خواهد کرد

و مرا جاودانگی در پس آن دیوار خراب بس

و ایمانی که زنده خواهد ماند به یاری گرمای آغوشت

بیا تا اگر دوباره خورشید، هوس طلوع نداشت

من و تو روز را از نیمه های شب آغاز کنیم

بیا با هم صبحانه ای دلپذیر را در ایوان

خانه بدون خورشید نوش جان کنیم

بیا تا از صدای مردگان شهر نترسیم

و با زجه های کودکان پای کوبی کنیم

بیا باغچه های خشک را آب بدهیم

حتی اگر تا ابد خشکیده ماندند

بیا هر روز ایمان را صدا کنیم

بیا آنقدر فریاد بزنیم

 تا ثابت شود

مرده ها هم زنده می شوند

نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387  توسط سرباز  | 


به سادگی چشمان هر دوی شما

به نرگس وحشی چشمان تو

به خونبار شقایق ایمان او

به روایت دوستان ساده گو

که اینبار:

" ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد "


ادامه مطلب...
نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386  توسط سرباز  | 


بی هراس از تو و ما

دل آسوده از هرچه فرداست

جام زهر آگین زیستن را

به یک شب بر سر میز دنیا

به یکباره و بی هیچ تردید

سر شرط رفتن باخت

ره توشه بر دست

بر سر رفتن، بازی برده را باخت

باخت تا بدانی، که رفتن شرط دنیاست

 

پ.ن: به دوستم علیرضا تجملی به یاد پدر مرحومش

نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386  توسط سرباز  | 


باز هم  دوباره ها

به دوباره خواندن نشسته اند !

باز هم تلخی قصه این دهر

به دوبارگی  بوی اتفاق می دهد

زبان تو واگوی قصه ایست که

بارها شنیده ام

لبان تو راوی حادثه ایست که

بارها جویده ام

روایت تازه کن

که از این کهنه زخم ها

به خون آغشته ام 

نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386  توسط سرباز  | 


امید جان این مرحله هم گذشت خاطرات تلخ و شیرین، زشت  و زیبای با هم بودن هم در سایه دوستی ها گذشت. آن زمان که گذر زمان بهترین پیام صبحگاهیمان بود و کلام سیاهی شب به امید روز جدیدی امید مان بود، تو هم امیدی برای روز جدید برای دوستان بودی . نفحه های صبح اگر چه پیام تلخی بود از روزی که نمی خواستیمش اما خواستن دوستان زیبایی صبح بود و گرمای دیدار دوباره تن پوشی در برابر سرمای صبح . صبح هایی که در نیمه های شب شروع می شد و تا پایان روز نیمه شب میماند خاطره های روشنی برایمان داشت چه خوب شد که این تمام روزهای تاریک  لا اقل بی خاطره نماند  و آنچه در خاطرمان خواهد ماند صداقتی بود که در دوستی ها و درد و دل های مکررمان پنهان از گوش نا محرمان ثبت شد.

پرچین نیمه خراب حیاط سر سبز خاطره ها ماندنی اند  پرچینی که با دستان ضعیف من و تو و دیگران استوار شد و نگذار که ردپای بی رحم زمان باعث خرابی این پرچین گلی و خوش بوی رفاقت شود  نگذار  بلوری که از صداقت، دوستیمان را بنا کرد به جرم تاریخ مبتلا شود و به اتکای زمان کدر ای کاش باز هم در پس این بلور مرا ببینی و به من لبخند بزنی.

امید جان یادت هست؟

امید جان یادت باشد دوستانی که در سخت ترین شرایط با تو بودند بودنت را برای بودنت می خواستند و خواستنشان از تبار خوشی های احمقانه و مذبوح ، از تبار قهقه ها و سر مستی های بی قافیه نبوده و این خواستن را هیچگاه محکوم به خوش گذرانی نکن که این خواستن نه از روی نیاز بود و نه از روی دل خوشی که این خواستن از مایه دوستی بود .

اکنون که این مثنوی بلند و کسل کننده رو به پایان است همه ی ابیاتش را از خاطر نبر که ابیاتی استوار و غنی نیز داشت و آنها را خوب به خاطر بسپار و یادشان کن  ابیاتی که با یکدیگر در لحظه هایی که سرخورده از یک رفتار ناشایست یا یک حرف قبیح بودیم، ابیاتی که هنگام خستگیمان برای هم سرودیم.بیت های کهنه را نگذار که به زخمی کنه تر تبدیل شوند و فراموششان کن و از گذارشان به درون سیاه چال زمان غزلی بساز که ارزش سرودن و خواندن داشته باشد ابیاتی هم قافیه ی زندگی ابیاتی دلنشین و گوش نواز....

امید جان حرف ها و نوشته ها هم  مانند خدمت و همانند نغمه ها ،مرثیه ها و  مثنوی های دیگر تمام می شوند اگر چه هر روز ندیدنت برایم سخت است اما به امید روزهایی که برایم خبر از خوشی ها و خوبی ها و موفقیت هایت می آوری به حق می سپارمت.

دوستت عرفان 12/9/86

نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386  توسط سرباز  | 


خوب خاکستری رنگ من

شبهای من هنوز رنگ چشمان توست

چشمان بی فروغم هنوز مست چشمان توست

ناز خاکستری رنگ من

ساز من هنوز رنگ راز توست

جان من هنوز لنگ ناز توست

زیر پای تو هنوز قلب من نواست

جای پای تو هنوز جای پای خداست

نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386  توسط سرباز  | 


طبل بزرگ زیر پای چپم، نگاهم به راست
در مسافتی به طول سالهای زندگیم
در حماقتی به بزرگی طبل بزرگ
امتداد صدای زجه هایی از میان میدان
و صدای نعره دیوان
در میان آدمیان
خوب گوش کن :
این زجه ها صدایی جز صدای سنچ نیست
خوب گوش کن :
این نعره ها صدایی جز صدای شیپور نیست
طبل بزرگ زیر پای چپم ، نگاهم به راست
آه، چه سمفونی بی قافیه ای
سازت را کوک کن
خوب گوش کن :
این صدای طبل بزرگ حماقت من است.

نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386  توسط سرباز  | 


تو هنوز هم گاه گاهی همچو آفتابی
بر من می تابی و مرا تیره می کنی
تو هنوز هم گاه گاهی در فضای من سیال
و هنوز هم در 4 بعد من، با منی
بالای سرم و زیر پایم
در روز همچو سایه ای
و در شب همچو یک ترس با منی
گاه گاهی در هوای من پراکنده می شوی
و ریه هایم را از استنشاق لطافتی قدسی پر میکنی
نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386  توسط سرباز  |